تبلیغات
پاورقی - بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟

بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟

تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1391-08:35 ق.ظ

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
-
اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :
-
من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :

-
راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :
-
نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :
-
غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
-
یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:17 ب.ظ
Hi there I am so grateful I found your web site, I really found you by accident, while I was researching on Askjeeve for something else, Regardless
I am here now and would just like to say cheers for a
tremendous post and a all round interesting blog (I also love the theme/design), I don’t have time to read through
it all at the minute but I have book-marked it and also included your RSS feeds, so
when I have time I will be back to read a great deal more, Please do keep up the superb jo.
swan
چهارشنبه 25 مرداد 1391 07:52 ب.ظ
اینجا همه هر لحظه می پرسند :"حالت چطور است؟" اما کسی یک بار نپرسید: "بالت..."
(قیصر امین پور)
قشنگ بود
شیشه
چهارشنبه 25 مرداد 1391 12:15 ب.ظ
عجب متن اشک در بیاری بودش...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر